تبلیغات
کفشدوزک
نویسندگان

花時計 (ゼラニューム)

カコカワデザインのゲーム

کفشدوزک

 مردی به استخدام یك شركت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یك فنجان قهوه برای من بیاورید.»

 صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی؟»

 كارمند تازه وارد گفت: «نه»

 صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق.»

 مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره.»

 مدیر اجرایی گفت: «نه»

 كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.

سه تا پسر درباره پدرهایشان لاف می زدند:

 اولی گفت: «پدر من سریعترین دونده است. اون می تونه یك تیر رو با تیركمون پرتاب كنه و بعد از شروع به دویدن، از تیر جلو بزنه.»

 دومی گفت: «تو به این میگی سرعت؟ پدر من شكارچیه. اون شلیك میكنه و زودتر از گلوله به شكار میرسه.»

 سومی سرشو تكون داد و گفت: «شما دو تا هیچی راجع به سریع بودن نمی دونید. پدر من كارمند دولتی است. اون كارشو ساعت 4:30 تعطیل میكنه و 3:45 تو خونه است!»

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------

 یك روز مسوول فروش، منشی دفتر و مدیر شركت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند. یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می كنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه.

 جن میگه: من برای هر كدوم از شما یك آرزو برآورده می كنم. منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!... من می خوام كه توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیك باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپدید میشه.

 بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوایی كنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی خنك داشته باشم و تمام عمرم حال كنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه.

 بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه. مدیر میگه: «من می خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شركت باشن»!

 نتیجهء اخلاقی اینكه همیشه اجازه بده كه رئیست اول صحبت كنه.

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------

 دو مدیر در رابطه با چگونگی مقابله با مشكلات كاری خود با هم صحبت می كردند.

 اولی: من روش جدیدی را از سال قبل شروع كرده ام و اصرار دارم هر كدام از كارمندانم هر سه ماه یكبار دست كم یك هفته به مرخصی اجباری برود.

 دومی: دلیل این كار چیست؟

 اولی: برای اینكه به این ترتیب تشخیص بدهم بدون وجود كدامیك از آنان می توان كارها را سر و سامان داد!

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------





طبقه بندی: طنز، داستان،
برچسب ها: چند داستان کوتاه دیگر،
[ سه شنبه هفدهم مرداد 1391 ] [ 05:29 ب.ظ ] [ شهناز جون ]
درباره وبلاگ

کفشدوزکی آمد و زیر سقف آسمان پناه گرفت تا با شبنم ها دوست شود.
نظر سنجی
  • کدام دوره ی درس خوندن رو بیشتر دوست دارید؟








  • امار سایت
    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    تعداد نویسندگان : عدد
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :